تبليغاتX
روی خـــــــط یـــــــار

شبی گفتم کی آید پیامش

                                        شوم در خیمه او میهمانش  

                                                                                                ببینم تاق ابروی کمانش

ولی ناگه شدم اندر تب وتاب 

                                          که گشت آرزویم نقش بر آب

                                                                                            کجا کوری ببیند رنگ مهتاب

 اگر روزی شوم مهمان یارم 

                                             زبس سوزانده ام قلب نگارم

                                                                                              زخجلت کی سرم بالا توانم

 اگر بر روی من افتد نگاهش

                                            چه کردی از برایم شد سؤالش

                                                                                             چه دارم تا بگویم در جوابش

اگر گوید دلم شد مثل شیشه

                                              زدی بر نخل امیدم تو تیشه

                                                                                              بسوزاندی دل ما را همیشه

چه دارم تا بگویم در جوابش

                                                فقط گویم حلالم کن حبیبا

                                                                                   غلط کردم نفهمیدم ببخشای

+ نوشته شده توسط علی |

 

14wx7y9.gif - image uploaded to Picamaticخدا زیباست14wx7y9.gif - image uploaded to Picamatic

 

او که همیشه اشکهای ما را می بیند وبه ما تسلی می دهد.

او که همه ما، عاشقانه او را صدا می کنیم  

و او به ماجواب می دهد.

او که مارا دوست دارد  نه به خاطر زیباییمان ؛

نه به خاطر معلوماتمان

ونه به خاطر داراییمان ؛
 به خاطر خودمان واقعا ما را دوست
دارد

و هیچ وقت ما رافراموش نمی کند

حتی در لحظه مرگ ودر لحظه بیماری

و تنهایی و حتی در لحظه ای که با ما قهر است .

11_12_11.gif - image uploaded to Picamatic11_12_11.gif - image uploaded to Picamatic11_12_11.gif - image uploaded to Picamatic

+ نوشته شده توسط علی |

کلاغه دلش گرفته بود ...
کلاغ سیاه پاپـتی ،
پرید روی شاخه درخت و گفت : قار و قار !
از یه جایی صدا اومد که : زهر مار !!!
بغض کلاغه ترکید ، یه قطره اشک از روی گونه هاش چکید ،
قطره اشک لابه لای پرهای
سیاهش گم شد و رفت ،
یه تیکه سنگ از تو حیاط یه خونه اومد و اومد نشست رو سینه کلاغ ،
قلب کلاغ ترکید و کلاغ افتاد رو زمین ...
یه صدا اومد : اون کلاغ زشـتـــو بـبـیـن !
کلاغه چشاش تار شد، همه جا رو سیاه می دیـد
عین خودش : زشت و سیاه ، کلاغ مرد ...
کسی نفهمید که کلاغ دلش خیلی گرفته بود ،
آخه شب قبل یه گربه بچه هاشو خورده بـود .
کلاغ هم دلی داشت ، همدم و همدلی داشت ،
کلاغ هم عاشق بود ، کلاغ سیاه پاپتی ،  زشت و
سیاه و خط خطی ؛ واسه خودش کسی بود ...
کی از دل کلاغ با خبر بود ؟! کی حالشو می فهمید ....؟!!
حیف کلاغ پاپتی ، سیاه و زشت و خط خطی ...
راستی ؛ مگه ما آدما از دل هم خبر داریم ؟!
ما آدمای رنگارنگ ، زشت و قشنگ ،
رد میشیم از کنار هم ...حرفای بیخود میزنیم ،
خنده هامون شیشه ای ، درد دلامون الکی ،
عاشقیامون دروغکی !
ما لای دودا گم شدیم ؛ تصویرامون خیالیه ،
هرچی که داره مغزمون ، شکلکای سئوالیه ...؟!
دل چیه : یک تیکه خون ، پر از " نرو ، پیشم بمون ... "
دلم میخواست کلاغ بودم ، همون کلاغ پاپتی ،
زشت و سیاه و خط خطی ...
پر میزدم تو آسمون ، کسی نمی گفت کـه : بمون !
می پریدم رو یه درخت گریه می کردم : قار و قار !
پشت سرش یه زهر مار !!!
حداقل این فحشه که راستکی بود !
اینجوری هیچکسی دلش واسم الکی نمی سوخت ،
کسی برام لباس پادشاه توی قصه ها رو نمی دوخت ...
نه عاشق کسی بودم ، نه کسی عاشقم بود ؛
کلاغ تـنهایی بودم ، گمشده تو شهر دود ....
اشک کلاغو هیچکسی نمی تونه ببینه !
حال دلش ؟! عجب ....! مگه حالی واسش میمونه ؟!
دلم میخواست کلاغ بودم تا که یه روز ،
زخم یه سنگ (که درد اون بهتره از زخم زبون آدما)
،
دلم رو با تموم این نگفته هاش بترکونه ،
کسی دلش واسه کلاغ زنده که نمی سوزه !
کسی دلش واسه کلاغ مرده هم نمی سوزه ...
صبح سحر یه رفتگر کلاغه رو انداخت لابه لای آشغالا ،
کلاغ با دلش پرید تو قصه ها ...
دلش نگو ، یه تیکه خون ؛ پر از " برو ، پیشم نمون .... "

+ نوشته شده توسط علی |

   

 دیشب کسی برای توسجاده بازنکرد      بغضی نترکید وگلویی صدا  نکرد


  انگار  ما  بدونه  حضور  تو   راحتیم      وقتی کسی برای ظهورت دعانکرد

 

 ما را همین صدا نزدن بی خیال کرد       ما را  همین  صدا نزدن باخدا نکرد

 

وقتی که دامن تو رها شدزدست ما       دست  گناه دامن ما  را  رها  نکرد

 

 در روزگار ما تو بیابان نشین شدی        خاکم  به سر که این دل ماحیانکرد

 

 دیدند  درد  دین  خدا  را  نداشتیم       ما را کسی برای شهادت جدا نکرد

 

   شرمنده ام که این دل بی بندوبارما

  جایی  برای  امدن  یار  باز  نکرد

+ نوشته شده توسط علی |

حال من بد نيست غم کم می خورم
کم که نه هر روز کم کم می خورم


آب می خواهم سرابم می دهند
 عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
 از چه بيدارم نکردی آفتاب

خنجری بر قلب بيمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند

+ نوشته شده توسط علی |

+ نوشته شده توسط علی |

قلبها را نمیتوان به آدم ها سپرد،آدم ها سختند...

قلبها را باید به باران سپرد،باران هرگز بیوفا نخواهد شد.

زیر باران مهربانی چشم ها را میتوان حس کرد و ترنم صدای عشق راشنید.

زیر باران میتوان ستاره شدن را باور کرد.و آنها را چید.

زیر باران زمین را آسمانی دید،با وسعتی از عشق.

باران یعنی صدای گام های تو

باران یعنی قلبهای ناآرام ابرها

باران یعنی مهربانی حرف های تو

باران یعنی گریه چشم های پاک

باران یعنی صداقت صدای تو

و آسمان را هوای نوازش خاک است.

باران بهانه ست.

+ نوشته شده توسط علی |


خداوند گفت...

خداوند گفت:دیگر پیامبری نخواهم فرستاد،از آن گونه که شما انتظار دارید،اما جهان هرگز بی پیامبر نخواهد ماند و آن گاه پرنده ای را به رسالت مبعوث کرد. پرنده آوازی خواند که در هر نغمه اش خدا بود،عده ای به او گرویدند و ایمان آوردند.

و خدا گفت:اگر بدانید، حتی با آواز پرنده ای میتوان رستگار شد.

 

خداوند رسولی از آسمان فرستاد،باران نام او بود.آنگاه که باران،باریدن گرفت،آنان که اشک را میشناختند،رسالت او را دریافتند،پس بی درنگ توبه کردند و روحشان را زیر بارش بی دریغ خدا شستند.

خدا گفت:اگر بدانید با رسول باران هم میتوان به پاکی رسید.

 

خداوند پیام به باد فرستاد،تا روزی بیم دهد و روزی بشارت.روزی توفان شد و روزی نسیم، و آنان که پیام او را فهمیدند،روزی در خوف و روزی در رجا زیستند.

خدا گفت :آن که خبر باد را میفهد،قلبش در بیم و امید میلرزد و قلب مومن این چنین است.

 

خدا گلی را از خاک برانگیخت،تا معاد را معنا کند،و گل چنان از رستاخیز گفت که از آن پس هر مومنی که گلی را دید،رستاخیز را به یاد آورد.

خدا گفت:اگر بفهمید، تنها با گلی قیامت قیامت خواهد شد.

 

خداوند یکی از هزار نامش را به دریا گفت.دریا بی درنگ قیام کرد و سپس چنان به سجده افتاد که هیچ از هزار موج او باقی نماند،مردم تماشا می کردند،عده ای پیام دریا را دانستند،پس قیام کردند و چنان یه سجده افتادند، که هیچ از آنان باقی نماند.

خدا گفت:آن که به پیامبر آب ما اقتدا کند،به بهشت خواهد رفت.

 

و به یاد دارم که فرشته ای به من گفت:جهان آکنده از فرستاده و پیامبر و مرسل است،اما همیشه کافری هست تا باران را انکار کند و با گل بجنگد،تا پرنده را دروغگو بخواند و باد رامجنون و دریا را سحر.

 

+ نوشته شده توسط علی |

قطره دلش دریا می خواست ، خیلی وقت بود که به خدا گفته بود .

 

هربارخدا میگفت: " از قطره تا دریا راهی است طولانی .هر قطره را لیاقت دریا نیست ."

 

قطره عبور کرد و گذشت ، قطره پشت سر گذاشت ، قطره ایستاد و منجمد شد ،

 

قطره روان شد و راه افتاد ، قطره از دست داد و به آسمان رفت ،

 

وهر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت .

 

تا روزی که خدا گفت : " امروز روز توست ، روز دریا شدن . " 

 

خدا قطره را به دریا رساند .

 

قطره طعم دریا را چشید ، طعم دریا شدن را . اما ...

 

روزی  قطره به خدا گفت :  " از دریا بزرگتر ، آری از دریا بزرگتر هم هست ؟ "

 

خدا گفت: " هست . "

 

قطره گفت : " پس من آنرا می خواهم . بزرگترین را ، بی نهایت را . "

 

خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : " اینجا بی نهایت است . "

 

آدم عاشق بود ، دنبال کلمه ای می گشت تا عشقش را توی آن بریزد .

 

اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت .

 

آدم همه عشقش را توی یک قطره ریخت . قطره از قلب عاشق عبور کرد .

 

و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید ،

 

خدا گفت : "حالا تو بی نهایتی ؛ زیرا که عکس من در اشک عاشق است ."

+ نوشته شده توسط علی |

 


از غم عشق چه می باید کرد...؟

به دمی ،دیداری میتوان راضی شد...

به تمنای نگاهی میتوان تشنه جان بازی شد...

از دو خط نامه سرد می توان داغ شد...

شعله کشید،از جهنم گذری کرد و گذشت.

به گذر گاه رسید...

به گذر گاه تباهی...

وز جنون فریاد زد:ای عاشق در انتظار چه نشسته ای؟

در انتظار بادهای بهاری ...باران های پاییزی...؟

در انتظار کدامی؟

انتظار بیهوده است...

پنجره را باز کن...

جدار را بشکن...

و فاصله ها را،

به فاصله بسپار...

تا پایان ...

پایان ها مانده است.

این است انتظار ...

این است زندگی...

 

 

 

+ نوشته شده توسط علی |
  

          درزمانی که کنی قصد گناه          گر کند کودکی از دور نگاه

 

          شرم  داری  زگنه درگذری           پرده عفت خویش را ندری

                                                

          شرم بادت که خداوندجهان           که بود  واقف  اسرار نهان

                                                

          به تو باشد نظرش گاه به گاه         تو کنی درنظرش قصدگناه

                                                 

 

    

+ نوشته شده توسط علی |

   عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم .

همان يك لحظه اول، كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان

جهان را با همه زيبايي و زشتي، به روي يكدگر، ويرانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد !

 اگر من جاي او بودم

كه در همسايه صدها گرسنه

چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم

نخستين نعره مستانه را خاموش آن دم ، بر لب پيمانه ميكردم .

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم

كه مي ديدم يكي عريان و لرزان، ديگري پوشيده از صد جامه رنگين

زمين و آسمان را واژگون مستانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم

نه طاعت ميپذيرفتم

نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده

پاره پاره در كف زاهد نمايان ، سبحه صد دانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم

براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان

هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو، آواره و ديوانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان

سراپاي وجود بي وفا معشوق را، پروانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم

بعرش كبريايي، با همه صبر خدايي

تا كه ميديدم عزيز نابجايي، ناز بر يك ناروا گرديده خواري ميفروشد

گردش اين چرخ را وارونه ، بي صبرانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم

كه ميديدم مشوش عارف و عامي

ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم كش

بجز انديشه عشق و وفا ، معدوم هر فكري

در اين دنياي پر افسانه ميكردم

عجب صبري خدا دارد !

چرا من جاي او باشم

همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و

تاب تماشاي تمام زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد

وگرنه من بجاي او چو بودم

يكنفس كي عادلانه سازشي ، با جاهل و فرزانه ميكردم

 

عجب صبري خدا دارد  ... عجب صبري خدا دارد

+ نوشته شده توسط علی |


 


   شاید آن روز که سهراب نوشت :

                                             تا شقایق هست زندگی باید کرد

 

   خبری از دل پردرد گل ِ یاس نداشت

 

  باید اینجور نوشت :هر گلی هم باشی چه  شقایق ، چه گل پیچک و یاس

 

  زندگی اجبارست ! 

+ نوشته شده توسط علی |


خدایا

                   بندگانت شکر نعمتهای تو کنند،

            و من شکر بودن تو،

            چرا که نعمت بودن توست.      

                        

+ نوشته شده توسط علی |